یک چیزی در من حلول کرده است. یک چیزی که از من است، در من است و با من غریبه است. این روزها یک چیزی در من حلول کرده است. قد میکشد انگار . بزرگ میشود. چیزی، جایی، درون ِ من دارد قد میکشد که از من است و با من غریبه.
روح ِ من، جفتگیری کرده است. شبیه ِ معمولیترین زن ِ دنیا، خودش را سپرده به دست ِ تجربههای خواستنی. روح ِ من، خودش را عریان کرده است. لباس ِ همیشه را از تن درآورده و دستپاچه و خجالتی، پیچ و خم ِ قوس و قزحش را به تماشا نشسته است. خودش را به تماشا نشسته است.
روح ِ من این روزها، آبستن ِ طفل ِ نامشروعی است که تخمش را، افکار ِ هرجاییام در زهدان ِ روحم کاشته. من این روزها، آبستن ِ یک "من" ِ تازه است. یک هویت ِ عجیب ِ چند رگه که هر وَرَش به یک وَر ِ زندگیام چسبیده است. هر وَرَش شبیه یه وَر از افکار من است؛ شبیه ِ یک وَر ِ من.
شکم ِ روحم بالا آمده است. لباس ِ عرف و عادتهام دیگر قوارهی تنم نیست. حالم بد است. بدم. بد شدهام. صبح به صبح، بخشی از خودم را بالا میآورم. بخشی از خیالاتم را. بخشی از بودنم را. صبح به صبح، به این من ِ متورم ِ غریبه، توی آینه نگاه میکنم و توی چشمهاش/چشمهام، دنبال ِ خودم میگردم.
حرکتم کند شده است. قدم به قدم، به نفس نفس میافتم. سنگین شدهام. روحم سنگین شده است. ناآرامم. خوابهای پریشان میبینم. خیالات به سرم میزند. کلافهام. ورم کردهام. روحم ورم کرده است. دست و پای روحم ورم کرده است. دیگر شبیه ِ خودم نیستم.
ویار دارم. تمام ِ خواستنیهای دنیا را میخواهم؛ تمامشان را. همانجور که هستند. همانجور که تمام ِ آدمهای سادهی دنیا میخواهندشان. ویار دارم. سخت. تمام ِ دنیا را میخواهم؛ بی که دستی از آستین ِ خیالات ِ موروثی، بخواهد سواشان کند. بی که کسی به جای من بخواهد خوب و بد ِ خواستنیها را معلوم کند. من، ویار دارم. تمام ِ خواستنیهای دنیا را میخواهم.
گیجم. این جنین ِ تازهی ناخواسته، هی لگد میزند به من. به تمام ِ من. به تمام ِ آن چیزی که من است - و من این را با کمی مکث میگویم - لگدهاش را دوست دارم. این جنین ِ ناخواستهای که دارد من را تسخیر میکند دوست دارم. این پدیدهای که دارد من را از درون میخورد، من را ذره ذره میخراشد، میتراشد، دوست دارم. من این درد ِ خزندهی بیوقفه را دوست دارم.
من حال ِ زنی را دارم که باردار است؛ که بار برداشته است؛ که توی دلش، توی رحمش، جنین ِ نامشروع ِ ناخواستهای است که یک سرش میرسد به خواستنیترین چیزهای دنیا. من، حال ِ زنی را دارم که تخم حرامی را که توی دلش جوانه زده، میخواهد. میخواهدش. من، حال ِ زنی را دارم که تمام ِ وجودش پر شده از شوق ِ داشتن ِ این زندگی ِ تازه که دارد آرام-آرام توی وجودش پا میگیرد.
من، حال ِ زنی را دارم که آبستن ِ طفل ِ نامشروع ِ ناخواستهای است که میخواهدش ... اما میترسد که طفلش، طفلکش، ناقصالخلقه باشد.
من، حال ِ زنی را دارم که میترسد مبادا هیولا بزاید.
من، حال ِ زنی را دارم که - گاهی - به سقط ِ جنینش فکر میکند.
همین!
سکوت ِ من، این روزها، نشانهی رضایت نیست ...
سکوت ِ من، ادای احترامی است به بخش ِ ساده و آرام ِ "خودم" که صبورانه تلخی این روزها را تاب آورده است. اگرچه، این بغض ِ لعنتی، گاه به گاه، گلوی لحظهها را میجَوَد و این جان ِ به لب رسیده را در خودش گره میزند.
همین!
سه تا بودند. وقتی بابا خریدشان، سه تا بودند. سه تا ماهی ِ قرمز ِ کوچک ِ سر حال. یعنی این طور میگفتند. من خیلی توی نخشان نرفتم. وانمود میکردم که نیستند. نمیدیدمشان. وانمود میکردم که نمیبینمشان. از آن وقتی که پوییپویی مُرد، توی نخ ماهیهای قرمز نرفتم.
میگویند زنها وقتی موهای بلندشان را کوتاهِ کوتاه میکنند، به ترس ِ بزرگی غلبه کردهاند؛ این را من حالا یادم نیست از کجا شنیدهام اما یادم هست همانوقت با خودم فکر کردم که باید حرف ِ درستی باشد.
من حدودن یکساله بودم که مامان رفته موهاش را کوتاه ِ کوتاه کرده. آن وقتها میگفتند "مدل گوگوشی" ، حالا من نمیدانم دقیقن اسمش را چی گذاشتهاند.
من حدودن یکساله بودم که مامان رفته موهای خیلی بلند ِ صاف ِ قشنگش را مدل گوگوشی زده و دیگر هیچوقت موهاش را آنقدر بلند نکرده، یکجوری که من فقط توی عکسهای قدیمی ، آن موها را دیدهام؛ همان عکسهایی که یک روز که هیچکس در خانه نبوده، مامان نشسته و تکتکشان را از توی آلبوم درآورده و ریزریزشان کرده.
من فکر میکنم به اینکه آن روزها - آن وقت که من حدودن یکساله بودم - مامان به کدام ترس ِ بزرگش غلبه کرده است. من فکر میکنم به اینکه یک زن ِ جوان ِ 20 ساله - با یک دخترک ِ کوچک ِ حدودن یکساله - توی شهر غربت، دور از قوم و خویشاش، چه جور ترسهایی داشته است. چه جور ترسهایی بوده که قلب ِ جوان ِ زنانهاش را میلرزانده و فکر میکنم به اینکه کدامشان را توی 20 سالگی توانسته پشت سر بگذارد.
من به 20 سالگی خودم فکر میکنم؛ بی که کودکی داشته باشم که حجم ِ حضور ِ تُرد و آسیبپذیرش، بخشی از من را - و شاید بخش ِ عمدهای از من را - درگیر خودش بکند. من به 20 سالگی ِ کودکانهی خودم فکر میکنم ؛ به موهای خیلی بلند ِ موجدار ِ قشنگم که هنوز رنگ ِ خرمایی ِ خالص ِ خودش را داشت و هنوز رگههای سپید، حجم خرماییاش را خطخطی نکرده بود.
من به 25 سالگی، 30 سالگی و 31 سالگی ِ خودم فکر میکنم. به ترسهام. به ترسهای بزرگ ِ زندگیام. به ترسهایی که سالهاست همراه ِ خودم، زیر ِ نقاب ِ قشنگی که هنرمندانه روی تمام ِ خودم کشیدهام، حمل میکنم. به تارهای سپید موهام فکر میکنم که چندین سال است زیر ِ رنگ و وارنگ ِ دروغهای گیاهی و شیمیایی پنهانشان کردهام.
توی تنهایی ِ اتاقم، روسریام را برمیدارم، موهام را از لای ِ دندانهای تیز ِ گل ِ سر ِ بنفش نجات میدهم و رهاشان میکنم توی هوا، دور گردنم.
به حجم ِ چند رنگ ِ خیلی بلند ِ موهام توی آینه زل میزنم و ترسهام را میشمارم؛
ترسهام را میشمارم.
همین!
من شش ساله بودم. تنها فرزند ِ خانواده. دخترک ِ کوچک ِ شش سالهای را تصور کنید که شیطنتهاش را میانداخت گردن "حنا" و وقتی میپرسیدند «حنا کیه؟» ، خیلی محکم میگفت « حنا، دختری در مزرعه* »!
من شش ساله بودم.
از اینجاش را یادم هست که بابا من را گذاشت منزل ِ یکی از همسایهها و مامان را برد که برایم یک خواهر کوچولو یا برادر کوچولو بیاورند. یادم هست که تاکید کرده بودم که دلم یک خواهر کوچولو میخواهد.
من با دخترهای آقای گلدوست بازی کردم. یادم هست که هر سهتامان سبدهای پلاستیکی ِ سبز رنگ ِ کوچک داشتیم که خرت و پرتهامان را میریخیتم توش و دستهاش را عین ِ خانمبزرگها میانداختیم روی ساعدمان و قِر میدادیم و راه میرفتیم.
یادم هست، صبح ِ فرداش، از صدای بابا بیدار شدم. بابا توی حیاط ایستاده بود و داشت با خانم گلدوست حرف میزد. من در ِ هال را باز کردم، رفتم روی ایوان ایستادم و همانطور که چشمهام را میمالیدم پرسیدم:«خواهره یا برادر؟ » ... یادم هست بابا خندید و گفت « یه برادر ِ خوشگل » ، من هم عصبانی شدم و گفتم « مگه من نگفتم خواهر میخوام؟ من برادر دوست ندارم » بعد برگشتم توی رختخواب و خوابیدم. یادم هست خیلی زود خوابم برد. بعد که بیدار شدم، خانم گلدوست صبحانهام را داد و من را فرستاد خانهی خودمان. این را هم یادم هست که گفته بودم نمی خواهم بروم و میخواهم بمانم و با دخترها بازی کنم.
یادم هست پسرک قرمز بود؛ خیلی. یادم هست اجازه داشتم به پسرک دست بزنم. حتا میدادند که بغلش کنم. یادم هست پسرک ونگ میزد. یادم هست یک چمدان خیلی بزرگ ِ آبی را نشانم دادند و گفتند که پسرک این چمدان را با خودش از سفر آورده. یادم هست که باور کردم. یادم هست که گفتند برایم سوغاتی آورده. یادم هست که چمدان را باز کردم و دیدم که پسرک یک بلوز شلوار ِ زرد ِ خوشگل برای من توی چمدان گذاشته . یادم هست من آن بلوز شلوار را خیلی دوست داشتم. یادم هست مراسم هفت شب ِ پسرک خیلی باشکوه برگزار شد. فامیل آمده بودند خانهی ما. خاله ، بلوز و دامن ِ مهمانی تنم کرده بود. دامنم از آن دامنها بود که یک ورش را با سنجاق ِ طلایی وصل میکردند به یک ور ِ دیگرش. از آنها که چهارخانهی قرمز و مشکی بود. بعد موهام را یک وری سنجاق کرده بود. یادم هست لباسم را خیلی دوست داشتم. یادم هست فندق بازی کردیم. شعر خواندیم. شاد بودیم.
توی تمام ِ این سالها، خیلی باهم دعوا کردهایم، کتککاری حتا، فحش دادهایم به هم، لج ِ هم را درآوردهایم، اینها را یادم هست ... اماااا ... اصلن یادم نیست که پسرک زیر آب ِ من را زده باشد. اصلن یادم نیست که کمک خواسته باشم و پسرک تنهام گذاشتهباشد. یادم نیست که من را بیپناه رها کردهباشد. یادم نیست که کاری از پسرک خواسته باشم و گفتهباشد نه.
توی تمام ِ این سالها، اصلن یادم نیست که برایم برادر نبودهباشد.
امروز ، 19 فروردین ، تولدش است؛ تولد ِ برادری که سالهاست با همهی همهی همهی وجودم میخواهمش.
خواستم بگویم:
همیشه برادر،
همیشه دوست،
همیشه مهربان،
تولدت مبارک.
دوستت دارم، آقای عزیز ِ 20 و چند سالهام.
بلد شدی؟
همین!
* : اسم ِ کارتونی که آن روزها از تلویزیون پخش میشد.
تازگیها فهمیدهام که مدام دست چپم را مشت میکنم. یعنی اینطور است که وقتی با دست چپم کاری انجام نمیدهم ، آن را مشت میکنم و انگشتهام را به شدت بههم فشار میدهم، یکطوری که وقتی بازشان میکنم اثر ناخنهام روی کف دستم باقی ماندهاست.
این را از روی عکسهام فهمیدم؛ این که دست چپم را مدام مشت میکنم. توی 10 عکسی که اخیرن گرفتهام، حداقل 5 تایشان با مشت ِ بسته است.
از وقتی که فهمیدهام، مدام مراقب خودم هستم؛ عین ِ مادری که مچ بچهاش را وقتی که انگشت میکند توی دماغاش میگیرد. مچ خودم را میگیرم. هی به خودم نهیب میزنم که نکن! این را مشت نکن! این دست ِ لعنتی را مشت نکن! ولی باز به محض ِ اینکه حواسم پرت ِ جایی میشود ، دست ِ بیکار، مچاله میشود توی خودش.
من فکر میکنم این مسالهی مهمی است. این که دستم - دست ِ چپم - مدام مچاله میشود توی خودش. مدام میپیچد به خودش؛ به توی خودش. من فکر میکنم دست ِ چپم عصبانی است، دلخور است شاید، غصه دارد مثلن، احساس ناامنی میکند انگار. من فکر میکنم حال ِ دست ِ چپم خوب نیست.
من فکر میکنم باید یک کاری برای دست ِ چپ ِ ناراحتم انجام بدهم. من فکر میکنم باید بنشینم با این دست، حرف بزنم. بکشانمش یک کناری و سر حرف را با او باز کنم. باید ببینم این چرا اینطور هی میرود توی لاک ِ خودش. باید ببینم این چرا هی زانو میزند توی خودش. عاشق شده شاید. ها؟
شاید باید کمک بگیرم از کسی. شاید باید بروم طبیبی، عطاری، آدم ِ شیرپاکخوردهای پیدا کنم که یادم بدهد چطور با یک دست ِ چپ ِ ناراحت برخورد کنم.
باید بلد بشوم چطور دست ِ چپ ِ ناآرامام را آرام کنم.
همین!
اسمش شکوفه است اما همه زنحاجی صدایش میکنند. حاجی البته سالهاست که مرده و رفته. زنده هم که بود جز دردسر برای زن و بچهاش چیزی نداشت. از آن حاجیهای مال ِ مردمخور بود. از آن نزولخورهای درجه یک که خون مردم را توی شیشه میکرد و ناله و نفرین خلقالله پشت سرش بود.
اینها را - این حرفها را - پای صحبت زنحاجی که بنشینی ، برایت با یک اندوه ِ جگرسوزی تعریف میکند. میگوید - زنحاجی را میگویم - میگوید این اواخر برکت از مال و زندگیشان رفته بود. پول داشتند اما به هیچ کارشان نمیآمد. تا اینکه زد و حاجی سکته کرد و یکورش فلج شد، یکطوری که دیگر از پس ِ کارهاش برنمیآمد. گلاب به رویتان زیر ِ خودش را هم خراب میکرد.
اینها را - این حرفها را - با غروری شکسته میگوید.
خوش سر و زبان است؛ زنحاجی را میگویم. شیرین حرف میزند، گوشهاش اما درست نمیشنود. فراموشی هم گرفته. آخرین خاطراتی که یادش هست، مال ِ تر و خشک کردن ِ حاجی است که مربوط میشود به 20 سال ِ پیش که حاجی عمرش را داده به شما. آنها را هم یکی در میان میگوید. گاهی جای آدمهای توی خاطرههاش با هم عوض میشود. گاهی اسمها را ، آدمها را با هم اشتباه میگیرد. گاهی خاطرهی دیگران را میچسباند به سرنوشت خودش. گاهی سرنوشت خودش را میچسباند به خاطرات دیگران.
یک خاطرهای هست اما که همیشه همهاش را با وضوحی عجیب تعریف میکند؛ بی که کلمهای، حرفی ، چیزی جا بیندازد. یک خاطره از هزار سال ِ پیش؛ یعنی اینطور است که گوشهی چارقدش را میگیرد توی دستهاش و میگوید :
« رفتم گفتم ، ینی نگفتم ، التماس کردم . التماس کردم جنازهشو اقلکم بِدَن ببرم تو یه چالهای، چاهی، قبری، چیزی چال کنم. بگم مُرد، اینم قبرش. شب جمعهها برم سر خاکش، پول بدم قرآنخون بیاد براش سورهی جمعه بخونه. حلوا خرما خیرات کنم براش. شمعدونی بکارم بالای قبرش. عید به عید سبزه سنبل بذارم سر خاکش، بلکم دلم واشه.
نگفتماااااا ... التماس کردم.
گفت نه.
پولم دادم تازه. گذاشتم سر ِ میزش. گفتم بیا، از شیر ِ مادر حلالتر. بردار، نوش جونت، فقط جنازهشو پس بده.
گفت نه.
بعد حالا، بعد ِ این همه وقت، پیغام فرستادن بیا جنازهشو ببر هر جا خواستی چال کن.
حالا دیگه؟ جنازه مونده دیگه؟ بعد ِ اینهمه وقت؟
الان - اینجاش را با بغض میگوید - الان استخون سگ بندازن جلوم بگن این استخوونای جیگرگوشهته، میتونم بگم نه؟ »
بعد اشکاش میسُرد روی گونهی چپاش. همیشه اول اشک از چشم ِ چپاش جاری میشود. با گوشهی چارقدش، اشک ِ پایین آمده را پاک میکند و ادامه میدهد :
« اصن از کجا معلوم که استخونای خودش باشه؟ بلکم یه آدم دیگه باشه. سخته براشون که الکی بگن این بچهته؟ دین و ایمون دارن اینا؟ خدا پیغمبر سرشون میشه؟ »
بعد انگشتهای خمیدهاش را میمالد به هم. پوست زبر ِ دستاش یک جور صدای خراشیدگی ِ ناجور میدهد. انگار که لایهلایه از پوستاش کنده میشود. لباش را به دندان میگزد و بعد میگوید :
« از یه ور میگم دوروغ میگن، میخوان پول الکی بگیرن ازم . آخه گفتن باید پول ِ تیرشو بدم تا جنازهشو بهم بدن. از یه وَرَم - چشمهاش میچسبد به گلهای قالی - از یه ورم میگم نکنه خودش باشه.»
بعد دست ِ آدم را میگیرد توی دستاش ، گردنش را میکشد به سمت جلو، چشمهاش را ریز میکند و از پشت ِ پردهی تار ِ آب مروارید ، زل میزند توی چشمهای آدم و میگوید :
« ها؟ چی کنم؟ چی کنم طوبا خانوم؟ چی کنم؟ تو باسوادی، قرآن بلدی، با فهم و کمالاتی، بابات ملا بوده، تو بگو چی کنم. من دیگه عقلم قد نمیده ... »
اینجور وقتها، هیچکس دلش نمیآید که بگوید طوبا خانوم سالهاست که مرده، که ساواک هیچوقت جنازهی پسر را پس نداده. که پول ِ تیر را گرفتهاند اما جنازه را پس ندادهاند.
اینجور وقتها، آدم لال میشود.
همین!
خداحافظ ، سال خوب 90 .
ممنون بابت تمام ِ لحظات تلخ و شیرینی که برام آفریدی؛ که شیرینیهاش جانم را سرشار از شادی کرد و تلخیهاش قدرتم بخشید.
ممنون بابت دوستان ِ تازه، دوستیهای نو و ممنون بابت رشتههای آشنایی که گسسته شد.
ممنون بابت پستیها و بلندیهات. بابت سادگیها و سختیهات.
ممنون بابت روزهای رفته.
ممنون.
سال ِ خوب ِ 90 ، حلالم کن.
سفر به سلامت.
همین!
از دور ، صدایی شبیه آواز میآید ...
برف است ، سپید ، خیلی سپید . من - کودکانه و شاد - انگار جایی وسط ِ لازمان و لامکان هستم . به سپیدی ِ برف فکر میکنم و حجم ِ پاکی ِ فرشتهگونهاش . محو ِ آواز و سپیدی شدهام .
صدای آواز ، نزدیکتر میشود . حالا شبیه ِ نالهای عجیب است . شبیه ِ زخمی که سر باز کرده باشد . سایهای خزنده ، به آواز چسبیده است .
تا چشم کار میکند برف است ، سپید ، خیلی سپید . یکجوری که سپیدیاش ، چشمهام را میزند. یکجوری که ناچار میشوم چشمهام را تنگ کنم .
سایهی خزنده - زوزهکشان - هیبت ِ تهدیدکنندهاش را به سپیدی ِ ذهنم تحمیل میکند .
با هر قدم ، پاهام تا زانو توی برف فرو میرود . این حجم ِ برف ، حرکتم را کند میکند . به حجم ِ آوارگونهی برف فکر میکنم . گاهی سکندری میخورم ، پاهام عین ِ دو ستون ِ سنگی در برف فرورفتهاند ، از نیم تنه سقوط میکنم و با دست ، روی برفها فرود میآیم . دستهام در سرمای ِ منجمد کنندهی برف فرو میرود و تا مغز ِ استخوانم ، تا جایی حوالی ِ روحم ، یخ میزند . به هزار مصیبت ، خودم را از روی برف بلند میکنم و دوباره از نو ... برف ... زانو ... سقوط ... سرما ...
حالا ، به وضوح ، گرگ ِ سیاه ِ بزرگی را میبینم که به من نزدیک میشود . برف - حجم ِ زیاد ِ برف - حرکتم را کند کرده است . ترسیدهام . به چشمهاش نگاه نمیکنم که ترسم را بلد نشود . بلد است اما . ترس ِ من را بلد است . میداند که از هیبت ِ بزرگ ِ ترسناکاش ، فرار میکنم . نزدیکتر میشود . یکجوری که هُرم داغ ِ نفسهای متعفناش را ، روی گردنم حس میکنم . درست یکجایی پشت ِ گردنم . نفساش بوی ِ تند و زنندهی هوس میدهد ، بوی بیعقلی در لازمکان و لامکان .
بیهوا برمیگردم و چنگ میزنم توی صورت ِ سیاهاش . زوزه میکشد ؛ شبیه ِ گرگی که چنگ زدهباشی توی صورتاش .
زوزهکشان دور میشود ...
صدای قلبم را از جایی حوالی ِ گلوم میشنوم . نفسهام ، نامنظم و سخت است . پاهام میلرزند ... و دستهام ... و تمام ِ بودنم . ترسیدهام . من ترسیدهام .
سعی میکنم که قدمهام را تندتر کنم اما نمیشود . این تلاش ِ ناگزیر ، زمین خوردنهام را بیشتر میکند . پشت ِ سرم را نگاه نمیکنم . میترسم که هیولا ، دوباره خودش را رسانده باشد پشت ِ گردنم . دستهام را به دو سمت ِ خودم باز میکنم تا تعادلم را حفظ کنم ، چنگ میزنم توی ِ خالی ِ هوا به امید ِ دستی ، دستگیرهای ، کسی ، چیزی که دستم را بگیرد ... که نگذارد بیافتم .
دوباره از پشت ِ سرم ، صدای زوزه میآید . در چشم بر هم زدنی دورهام میکنند ؛
قبیلهی گرگها .
همین!
دلم میخواهد عاشقانه بنویسم ، برای آدمی که نیست ، آدمی که هرگز نبوده ، آدمی که عاشقانه نبوده . دلم میخواهد بیکه آدمی باشد ، بیکه وابسته باشم به آدمی که نیست ، امروز ، همین حالا ، عاشقانه بنویسم .
دلم میخواهد از لحظههایی بگویم که نبودهاند ، که نیستند . از طلوع ِ روشن ِ خورشید بگویم ، پابرهنه روی شنهای خنک و خیس ِ ساحل . از باران بگویم ، زیر ِ بیچتری ِ دونفره . از کوچههای تنگ ِ فرورفته در خلاء بگویم ، با صدای نفسنفسنفس زدنهای از سر ِ دلهرهای سرخ .
دلم میخواهد امروز ، همین حالا ، عاشقانه بنویسم ؛ بیدلیل .
دلم میخواهد شعر بگویم حتا . آواز بخوانم مثلن . برقصم شاید . دلم میخواهد این لحظه ، درست همین لحظه ، تمام نشود. دلم میخواهد تمام نشوم ، گم نشوم ، خاموش نشوم بعد از غروب ِ این لحظه که - بیدلیل - دلم میخواهد که عاشقانه بنویسم .
دلم میخواهد از آدمی که نیست ، برای آدمی که نیست ، دلم میخواهد از این لحظه ، فقط همین لحظه بنویسم .
همین!
قبلنها مرا هیچجا ، جا نگذاشته بودی؟
مثلن نداشتی آب میخوردی ، ماندم توی ِ لیوان؟
یا نداشتی توتون میخریدی ، روی میز فروشنده گم شدم؟
…
پ.ن 1 : چهقدر این "نداشتی"ها را دوست دارم .
پ.ن 2 : قبلنها مرا هیچجا ، جا نگذاشته بودی؟
پ.ن 3 : همین!