تبليغاتX
می نویسم ؛ مارمولک وار ...

یک چیزی در من حلول کرده است. یک چیزی که از من است، در من است و با من غریبه است. این روزها یک چیزی در من حلول کرده است. قد می‌کشد انگار . بزرگ می‌شود. چیزی، جایی، درون ِ من دارد قد می‌کشد که از من است و با من غریبه.

روح ِ من، جفت‌گیری کرده است. شبیه ِ معمولی‌ترین زن ِ دنیا، خودش را سپرده به دست ِ تجربه‌های خواستنی. روح ِ من، خودش را عریان کرده است. لباس ِ همیشه را از تن درآورده و دست‌پاچه و خجالتی، پیچ و خم ِ قوس و قزح‌ش را به تماشا نشسته است. خودش را به تماشا نشسته است.

روح ِ من این روزها، آبستن ِ طفل ِ نامشروعی است که تخم‌ش را، افکار ِ هرجایی‌ام در زهدان ِ روح‌م کاشته. من این روزها، آبستن ِ یک "من" ِ تازه است. یک هویت ِ عجیب ِ چند رگه که هر وَرَش به یک وَر ِ زندگی‌ام چسبیده است. هر وَرَش شبیه یه وَر از افکار من است؛ شبیه ِ یک وَر ِ من.

شکم ِ روح‌م بالا آمده است. لباس ِ عرف و عادت‌هام دیگر قواره‌ی تن‌م نیست. حال‌م بد است. بدم. بد شده‌‌ام. صبح به صبح، بخشی از خودم را بالا می‌آورم. بخشی از خیالات‌م را. بخشی از بودن‌م را. صبح به صبح، به این من ِ متورم ِ غریبه، توی آینه نگاه می‌کنم و توی چشم‌هاش/چشم‌هام، دنبال ِ خودم می‌گردم.

حرکت‌م کند شده است. قدم به قدم، به نفس نفس می‌افتم. سنگین شده‌ام. روح‌م سنگین شده است. ناآرامم. خواب‌‌های پریشان می‌بینم. خیالات به سرم می‌زند. کلافه‌ام. ورم کرده‌ام. روح‌م ورم کرده است. دست و پای روح‌م ورم کرده است. دیگر شبیه ِ خودم نیستم.

ویار دارم. تمام ِ خواستنی‌های دنیا را می‌خواهم؛ تمام‌شان را. همان‌جور که هستند. همان‌جور که تمام ِ آدم‌های ساده‌ی دنیا می‌خواهندشان. ویار دارم. سخت. تمام ِ دنیا را می‌خواهم؛ بی که دستی از آستین ِ خیالات ِ موروثی، بخواهد سواشان کند. بی که کسی به جای من بخواهد خوب و بد ِ خواستنی‌ها را معلوم کند. من، ویار دارم. تمام ِ خواستنی‌های دنیا را می‌خواهم.

گیجم. این جنین ِ تازه‌ی ناخواسته، هی لگد می‌زند به من. به تمام ِ من. به تمام ِ آن چیزی که من است - و من این را با کمی مکث می‌گویم - لگدهاش را دوست دارم. این جنین ِ ناخواسته‌ای که دارد من را تسخیر می‌کند دوست دارم. این پدیده‌ای که دارد من را از درون می‌خورد، من را ذره ذره می‌خراشد، می‌تراشد، دوست دارم. من این درد ِ خزنده‌ی بی‌وقفه را دوست دارم.

من حال ِ زنی را دارم که باردار است؛ که بار برداشته است؛ که توی دل‌ش، توی رحم‌ش، جنین ِ نامشروع ِ ناخواسته‌ای‌ است که یک سرش می‌رسد به خواستنی‌ترین چیزهای دنیا. من، حال ِ زنی را دارم که تخم حرامی را که توی دل‌ش جوانه زده، می‌خواهد. می‌خواهدش. من، حال ِ زنی را دارم که تمام ِ وجودش پر شده از شوق ِ داشتن ِ این زندگی ِ تازه که دارد آرام-آرام توی وجودش پا می‌گیرد.

من، حال ِ زنی را دارم که آبستن ِ طفل ِ نامشروع ِ ناخواسته‌ای است که می‌خواهدش ... اما می‌ترسد که طفل‌ش، طفلک‌ش، ناقص‌الخلقه باشد.

من، حال ِ زنی را دارم که می‌ترسد مبادا هیولا بزاید.

من، حال ِ زنی را دارم که - گاهی - به سقط ِ جنین‌ش فکر می‌کند.

همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:55  توسط مارمولک  | 

سکوت‌ ِ من، این روزها، نشانه‌ی رضایت نیست ...

سکوت‌ ِ من، ادای احترامی است به بخش ِ ساده و آرام  ِ "خودم" که صبورانه تلخی‌ این روزها را تاب آورده است. اگرچه، این بغض ِ لعنتی، گاه به گاه، گلوی لحظه‌ها را می‌جَوَد و این جان ِ به لب رسیده را در خودش گره می‌زند.

همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 18:8  توسط مارمولک  | 

سه تا بودند. وقتی بابا خریدشان، سه تا بودند. سه تا ماهی ِ قرمز ِ کوچک ِ سر حال. یعنی این طور می‌گفتند. من خیلی توی نخ‌شان نرفتم. وانمود می‌کردم که نیستند. نمی‌دیدم‌شان. وانمود می‌کردم که نمی‌بینم‌شان. از آن وقتی که پویی‌پویی مُرد، توی نخ ماهی‌های قرمز نرفتم.

پویی‌پویی را چندین سال پیش خریده بودیم، همراه با دو تا ماهی ِ قرمز ِ دیگر. آن دوتای دیگر مردند؛ به گمانم کمی بعد از عید ِ همان سال. پویی‌پویی اما همراه‌مان ماند. 3 تا هفت سین را دید. 3 تا بهار را. سال چهارم مُرد. یک دوره‌ای مریض شد، ناخوش احوال شد، بعدش مرد.

من می‌رفتم با این ماهی حرف می‌زدم. پویی‌پویی را می‌گویم. می‌رفتم می‌نشستم بالای سرش، صورتم را می‌بردم نزدیک ِ آب و با ماهی حرف می‌زدم. غر می‌زدم مثلن. نق می‌زدم گاهی. خاطره می‌گفتم براش. قصه تعریف می‌کردم. گریه می‌کردم حتا.

این هم می‌نشست همین جور آرام به حرف‌هام گوش می‌داد. نه نصحیت می‌کرد، نه نظر کارشناسی می‌داد، نه حرف را عوض می‌کرد. هیچی! همین‌جوری آرام می‌نشست و به حرف‌هام گوش می‌داد. آدم خوشش می‌آمد از صبر و حوصله‌ی این. از این همه رازداری. من به این ماهی بیش‌تر از چشم‌های خودم اعتماد داشتم. خدا به سر شاهد است، حتا یک‌بار هم نشد که من یک حرفی را توی گوش این بگویم، بعدش این حرف از یک جای دیگری سر در بیاورد. لال بشوم اگر دروغ بگویم. یعنی یک هم‌چین کسی بود این ماهی.

یک وقت‌هایی هم دچار هذیان می‌شد البته. دور خودش می‌چرخید، همین‌جور زیر لب یک حرف‌هایی می‌زد که من نمی‌فهمیدم. آب‌خورک هم داشت؛ هر چه آب می‌خورد، عطش‌اش فروکش نمی‌کرد.

من مسئول رتق و فتق این بودم. آب‌ش را عوض می‌کردم. غذا براش می‌ریختم. حواس‌م به گرما و سرماش بود. مادری کردم براش.

بعد یک روز مریض شد. یک چند وقتی کسالت داشت تا این‌که پیمانه‌ی عمرش لب‌ریز شد و مرد. بردمش چال‌ش کردم ته حیاط، جایی که قبلن درخت آلبالو بود.

امسال عید که بابا ماهی‌ها را خرید، طرف‌شان نرفتم. دل‌م با ماهی‌های تازه نبود. چند روزی بابا تر و خشک‌شان کرد، آب و دان‌شان را رسیدگی کرد، بعد خسته شد از مسئولیت ِ ماهی‌ها. شاید هم فکر می‌کرد اگر آب‌شان بو بگیرد، من دل‌م به رحم می‌آید می‌روم سراغ‌شان.

نرفتم ولی. دل‌م به رحم نیامد. مامان برای‌شان مادری کرد. من حاضرم شهادت بدهم که توی این مدت، مامان هیچی برای‌شان کم نگذاشته. خیلی بیش‌تر از آن چیزی که من برای پویی‌پویی می‌کردم، مامان در حق این‌ها انجام داده است.

ولی مردند. یکی‌یکی مردند. مریض شدند، بی‌حال شدند، سالم‌ها آمدند گوشت ِ تن ِ مریض‌ را خوردند، مامان مریض را از بقیه جدا کرد، بعدش ماهی ِ مریض مرد. دومی هم همین‌طور. سومی هم. البته کسی نمانده بود که گوشت ِ تن ِ سومی را بخورد.

من توی تمام ِ این مدت خودم را زده بودم به کوچه‌ی علی چپ. به بی‌خبری مثلن. وحشت ِ این پدید‌های نیمه‌جان آزارم می‌داد. من، هی خواب می‌دیدم که این‌ها از توی ظرف‌شان می‌پرند بیرون. می‌چسبند به چارچوب ِ آهنی ِ در و من اشتباهی پای‌م را می‌گذارم روی‌شان. من خواب می‌دیدم که پای‌م می‌ماند روی بدن ِ لزج ِ این‌ها. من هی خواب می‌دیدم که این‌ها زیر پام له می‌شوند. محتویات ِ شکم‌شان می‌چسبد به کف ِ پای من. بعد تمام ِ تن‌م یخ می‌کرد. می‌لرزیدم توی خواب. می‌ترسیدم. بعد با هزار زحمت، خودم را از توی خواب می‌کشیدم بیرون.

می‌دانم باعث شرمندگی است اما صادقانه بگویم ، من منتظر بودم که این‌ها بمیرند. بمیرند که کابوس‌های من تمام بشود. بمیرند که من هی نگران ِ چشم‌های بدون ِ پلک این‌ها نباشم. نگران ِ این همه بی‌خوابی‌های این‌ها. نگران ِ این که این‌ها گوشت ِ تن ِ هم را می‌خورند. نگران ِ این‌که یکهو خودشان را از توی ظرف، پرتاب نکنند بیرون. که یک‌وقت نچسبند به کف ِ پای من. من منتظر بودم که این‌ها بمیرند تا من منتظر ِ مرگ‌شان نباشم.

دو تای اول که مردند، مامان سریع جمع‌شان کرد که کسی مرده‌شان را نبیند. برد چال‌شان کرد توی یک‌جایی از باغچه که من نمی‌دانم کجاست. سومی ولی صبح زود مُرد. قبل از این‌که مامان بیدار شود. وقتی رفتم وضو بگیرم برای نماز ِ صبح، زنده بود. سرش را آورده بود روی آب و عین هذیان‌گویی‌های پویی‌پویی، با خودش حرف می‌زد. ساعت حول و حوش 5 بود به گمانم. بعد، ساعت حوالی ِ 7 که رفتم صبحانه‌ام را بخورم، دیدم ماهی یک‌وری خوابیده روی آب. نرفتم سمت‌ش. اصلن صورتم را گرفتم یک ور ِ دیگری که نبینم. مامان تنگ ِ ماهی را گذاشته بود روی میز. من رفتم صبحانه‌ام را آوردم، نشستم رو به روی تنگ، سرم را انداختم پایین، زل زدم به استکان ِ چای‌ام و صبحانه‌ام را خوردم. حتا یک‌بار هم به جنازه‌ی کوچک ِ شناور ِ توی تنگ نگاه نکردم. هیچ!

به کسی هم نگفتم که ماهی مرده. یعنی این‌طور نبوده که بروم به کسی بگویم : «دیدی ماهی آخریه مرد؟» نرفتم اطلاع بدهم به کسی. اصلن یک‌جوری وانمود کردم که انگار هیچ وقت، هیچ جور ماهی توی خانه‌ی ما نبوده. رفتم یک مقاله‌ای که در رابطه با « استفاده از معماری لانه‌ی زنبور در بالابردن امنیت شبکه‌های حسگر ِ بی‌سیم » بود ترجمه کردم و به زنبورها فکر کردم و به لانه‌شان و رابطه‌اش با امنیت شبکه. رفتم به زنبورها فکر کردم اصلن. حتا وقتی مامان به تنهایی مراسم خاکسپاری را توی باغچه برگزار می‌کرد، من به زنبورها فکر می‌کردم. به لانه‌شان. به امنیت لانه‌شان.

حالا گاهی خواب می‌بینم که ماهی‌ها از توی باغچه سر درآورده‌اند. هی بالا و پایین می‌پرند. خودشان را پرت می‌کنند وسط شمعدانی‌های رنگی‌رنگی، وسط ِ اطلسی‌های سفید و بنفش، دنبال ِ اب می‌گردند. خواب می‌بینم ماهی‌ها ریشه‌ی گل‌ها را، ریشه‌ی درخت ِ انجیر را می‌خورند. بعد یکهو همه جا پر از زنبور می‌شود.

همین!
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 0:50  توسط مارمولک  | 

می‌گویند زن‌ها وقتی موهای بلندشان را کوتاهِ کوتاه می‌کنند، به ترس ِ بزرگی غلبه کرده‌اند؛ این را من حالا یادم نیست از کجا شنیده‌ام اما یادم هست همان‌وقت با خودم فکر کردم که باید حرف ِ درستی باشد.

من حدودن یک‌ساله بودم که مامان رفته موهاش را کوتاه ِ کوتاه کرده. آن وقت‌ها می‌گفتند "مدل گوگوشی" ، حالا من نمی‌دانم دقیقن اسم‌ش را چی گذاشته‌اند.

من حدودن یک‌ساله بودم که مامان رفته موهای خیلی بلند ِ صاف ِ قشنگ‌ش را مدل گوگوشی زده و دیگر هیچ‌وقت موهاش را آن‌‌قدر بلند نکرده، یک‌جوری که من فقط توی عکس‌های قدیمی ، آن موها را دیده‌ام؛ همان عکس‌هایی که یک روز که هیچ‌کس در خانه نبوده، مامان نشسته و تک‌تک‌شان را از توی آلبوم درآورده و ریزریزشان کرده.

من فکر می‌کنم به این‌که آن روزها - آن وقت که من حدودن یک‌ساله بودم - مامان به کدام ترس ِ بزرگ‌ش غلبه کرده است. من فکر می‌کنم به این‌که یک زن ِ جوان ِ 20 ساله - با یک دخترک ِ کوچک ِ حدودن یک‌ساله‌  - توی شهر غربت، دور از قوم و خویش‌اش، چه جور ترس‌هایی داشته است. چه جور ترس‌هایی بوده که قلب ِ جوان ِ زنانه‌اش را می‌لرزانده و فکر می‌کنم به این‌که کدام‌شان را توی 20 سالگی توانسته پشت سر بگذارد.

من به 20 سالگی خودم فکر می‌کنم؛ بی که کودکی داشته باشم که حجم ِ حضور ِ تُرد و آسیب‌پذیرش، بخشی از من را - و شاید بخش ِ عمده‌ای از من را - درگیر خودش بکند. من به 20 سالگی ِ کودکانه‌ی خودم فکر می‌کنم ؛ به موهای خیلی بلند ِ موج‌دار ِ قشنگ‌م که هنوز رنگ ِ خرمایی ِ خالص‌ ِ خودش را داشت و هنوز رگه‌های سپید، حجم خرمایی‌اش را خط‌خطی نکرده بود.

من به 25 سالگی، 30 سالگی و 31 سالگی ِ خودم فکر می‌کنم. به ترس‌هام. به ترس‌های بزرگ ِ زندگی‌ام. به ترس‌هایی که سال‌هاست همراه ِ خودم، زیر ِ نقاب ِ قشنگی که هنرمندانه روی تمام ِ خودم کشیده‌ام، حمل می‌کنم. به تارهای سپید موهام فکر می‌کنم که چندین سال است زیر ِ رنگ و وارنگ ِ دروغ‌های گیاهی و شیمیایی پنهان‌شان کرده‌ام.

توی تنهایی ِ اتاقم، روسری‌ام را برمی‌دارم، موهام را از لای ِ دندان‌های تیز ِ گل ِ سر ِ بنفش نجات می‌دهم و رهاشان می‌کنم توی هوا، دور گردن‌م.

به حجم ِ چند رنگ ِ خیلی بلند ِ موهام توی آینه زل می‌زنم و ترس‌هام را می‌شمارم؛

ترس‌هام را می‌شمارم.

همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 16:20  توسط مارمولک  | 

من شش ساله بودم. تنها فرزند ِ خانواده. دخترک ِ کوچک ِ شش ساله‌ای را تصور کنید که شیطنت‌هاش را می‌انداخت گردن "حنا" و وقتی می‌پرسیدند «حنا کیه؟» ، خیلی محکم می‌گفت « حنا، دختری در مزرعه* »!

من شش ساله بودم.

از این‌جاش را یادم هست که بابا من را گذاشت منزل ِ یکی از همسایه‌ها و مامان را برد که برایم یک خواهر کوچولو یا برادر کوچولو بیاورند. یادم هست که تاکید کرده بودم که دل‌م یک خواهر کوچولو می‌خواهد.

من با دخترهای آقای گلدوست بازی کردم. یادم هست که هر سه‌تامان سبدهای پلاستیکی ِ سبز رنگ ِ کوچک داشتیم که خرت و پرت‌هامان را می‌ریخیتم توش و دسته‌اش را عین ِ خانم‌بزرگ‌ها می‌انداختیم روی ساعدمان و قِر می‌دادیم و راه می‌رفتیم.

یادم هست، صبح ِ فرداش، از صدای بابا بیدار شدم. بابا توی حیاط ایستاده بود و داشت با خانم گلدوست حرف می‌زد. من در ِ هال را باز کردم، رفتم روی ایوان ایستادم و همان‌طور که چشم‌هام را می‌مالیدم پرسیدم:«خواهره یا برادر؟ » ... یادم هست بابا خندید و گفت « یه برادر ِ خوشگل » ، من هم عصبانی شدم و گفتم « مگه من نگفتم خواهر می‌خوام؟ من برادر دوست ندارم » بعد برگشتم توی رختخواب و خوابیدم. یادم هست خیلی زود خوابم برد. بعد که بیدار شدم، خانم گلدوست صبحانه‌ام را داد و من را فرستاد خانه‌ی خودمان. این را هم یادم هست که گفته بودم نمی خواهم بروم و می‌خواهم بمانم و با دخترها بازی کنم.

یادم هست پسرک قرمز بود؛ خیلی. یادم هست اجازه داشتم به پسرک دست بزنم. حتا میدادند که بغل‌ش کنم. یادم هست پسرک ونگ می‌زد. یادم هست یک چمدان خیلی بزرگ ِ آبی را نشانم دادند و گفتند که پسرک این چمدان را با خودش از سفر آورده. یادم هست که باور کردم. یادم هست که گفتند برایم سوغاتی آورده. یادم هست که چمدان را باز کردم و دیدم که پسرک یک بلوز شلوار ِ زرد ِ خوشگل برای من توی چمدان گذاشته . یادم هست من آن بلوز شلوار را خیلی دوست داشتم. یادم هست مراسم هفت شب ِ پسرک خیلی باشکوه برگزار شد. فامیل آمده بودند خانه‌ی ما. خاله‌ ، بلوز و دامن ِ مهمانی تنم کرده بود. دامنم از آن‌ دامن‌ها بود که یک ورش را با سنجاق ِ طلایی وصل می‌کردند به یک ور ِ دیگرش. از آن‌ها که چهارخانه‌ی قرمز و مشکی بود. بعد موهام را یک وری سنجاق کرده بود. یادم هست لباسم را خیلی دوست داشتم. یادم هست فندق بازی کردیم. شعر خواندیم. شاد بودیم.

توی تمام ِ این سال‌ها، خیلی باهم دعوا کرده‌ایم، کتک‌کاری حتا، فحش داده‌ایم به هم، لج ِ هم را درآورده‌ایم، این‌ها را یادم هست ... اماااا ... اصلن یادم نیست که پسرک زیر آب ِ من را زده باشد. اصلن یادم نیست که کمک خواسته باشم و پسرک تنهام گذاشته‌باشد. یادم نیست که من را بی‌پناه رها کرده‌باشد. یادم نیست که کاری از پسرک خواسته باشم و گفته‌باشد نه.

توی تمام ِ این سال‌ها، اصلن یادم نیست که برایم برادر نبوده‌باشد.

امروز ، 19 فروردین ، تولدش است؛ تولد ِ برادری که سال‌هاست با همه‌ی همه‌ی همه‌ی وجودم می‌خواهمش.

خواستم بگویم:

همیشه برادر،

همیشه دوست،

همیشه مهربان،

تولدت مبارک.

دوستت دارم، آقای عزیز ِ 20 و چند ساله‌ام.

بلد شدی؟


همین!


* : اسم ِ کارتونی که آن روزها از تلویزیون پخش می‌شد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 23:48  توسط مارمولک  | 

تازگی‌ها فهمیده‌ام که مدام دست چپ‌م را مشت می‌کنم. یعنی این‌طور است که وقتی با دست چپ‌م کاری انجام نمی‌دهم ، آن را مشت می‌کنم و انگشت‌هام را به شدت به‌هم فشار می‌دهم، یک‌طوری که وقتی بازشان می‌کنم اثر ناخن‌هام روی کف دست‌م باقی مانده‌است.

این را از روی عکس‌هام فهمیدم؛ این که دست چپ‌م را مدام مشت می‌کنم. توی 10 عکسی که اخیرن گرفته‌ام، حداقل 5 تایشان با مشت ِ بسته است.

از وقتی که فهمیده‌ام، مدام مراقب خودم هستم؛ عین ِ مادری که مچ بچه‌اش را وقتی که انگشت می‌کند توی دماغ‌اش می‌گیرد. مچ خودم را می‌گیرم. هی به خودم نهیب می‌زنم که نکن! این را مشت نکن! این دست ِ لعنتی را مشت نکن! ولی باز به محض ِ این‌که حواس‌م پرت ِ جایی می‌شود ، دست ِ بیکار، مچاله می‌شود توی خودش.

من فکر می‌کنم این مساله‌ی مهمی است. این که دست‌م - دست ِ چپ‌م - مدام مچاله می‌شود توی خودش. مدام می‌پیچد به خودش؛ به توی خودش. من فکر می‌کنم دست ِ چپ‌م عصبانی است، دل‌خور است شاید، غصه دارد مثلن، احساس ناامنی می‌کند انگار. من فکر می‌کنم حال ِ دست ِ چپ‌م خوب نیست.

من فکر می‌کنم باید یک کاری برای دست ِ چپ ِ ناراحت‌م انجام بدهم. من فکر می‌کنم باید بنشینم با این دست، حرف بزنم. بکشانم‌ش یک کناری و سر حرف را با او باز کنم. باید ببینم این چرا این‌طور هی می‌رود توی لاک ِ خودش. باید ببینم این چرا هی زانو می‌زند توی خودش. عاشق شده شاید. ها؟

شاید باید کمک بگیرم از کسی. شاید باید بروم طبیبی، عطاری، آدم ِ شیرپاک‌خورده‌ای پیدا کنم که یادم بدهد چطور با یک دست ِ چپ ِ ناراحت برخورد کنم.

باید بلد بشوم چطور دست ِ چپ ِ ناآرام‌ام را آرام کنم.

همین!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 0:36  توسط مارمولک  | 

اسم‌ش شکوفه است اما همه زن‌حاجی صدایش می‌کنند. حاجی البته سال‌هاست که مرده و رفته. زنده هم که بود جز دردسر برای زن و بچه‌اش چیزی نداشت. از آن حاجی‌های مال ِ مردم‌خور بود. از آن نزول‌خورهای درجه یک که خون مردم را توی شیشه می‌کرد و ناله و نفرین خلق‌الله پشت سرش بود.

این‌ها را - این حرف‌ها را - پای صحبت زن‌حاجی که بنشینی ، برایت با یک اندوه ِ جگرسوزی تعریف میکند. می‌گوید - زن‌حاجی را می‌گویم - می‌گوید این اواخر برکت از مال و زندگی‌شان رفته بود. پول داشتند اما به هیچ کارشان نمی‌آمد. تا این‌که زد و حاجی سکته کرد و یک‌ورش فلج شد، یک‌طوری که دیگر از پس ِ کارهاش برنمی‌آمد. گلاب به رویتان زیر ِ خودش را هم خراب می‌کرد.

این‌ها را - این حرف‌ها را - با غروری شکسته می‌گوید.

خوش سر و زبان است؛ زن‌حاجی را می‌گویم. شیرین حرف می‌زند، گوش‌هاش اما درست نمی‌شنود. فراموشی هم گرفته. آخرین خاطراتی که یادش هست، مال ِ تر و خشک کردن ِ حاجی است که مربوط می‌شود به 20 سال ِ پیش که حاجی عمرش را داده به شما. آن‌ها را هم یکی در میان می‌گوید. گاهی جای آدم‌های توی خاطره‌هاش با هم عوض می‌شود. گاهی اسم‌ها را ، آدم‌ها را با هم اشتباه می‌گیرد. گاهی خاطره‌ی دیگران را می‌چسباند به سرنوشت خودش. گاهی سرنوشت خودش را می‌چسباند به خاطرات دیگران.

یک خاطره‌ای هست اما که همیشه همه‌اش را با وضوحی عجیب تعریف می‌کند؛ بی که کلمه‌ای، حرفی ، چیزی جا بیندازد. یک خاطره از هزار سال ِ پیش؛ یعنی این‌طور است که گوشه‌ی چارقدش را می‌گیرد توی دست‌هاش و می‌گوید :

« رفتم گفتم ، ینی نگفتم ، التماس کردم . التماس کردم جنازه‌شو اقلکم بِدَن ببرم تو یه چاله‌ای، چاهی، قبری، چیزی چال کنم. بگم مُرد، اینم قبرش. شب جمعه‌ها برم سر خاک‌ش، پول بدم قرآن‌خون بیاد براش سوره‌ی جمعه بخونه. حلوا خرما خیرات کنم براش. شمعدونی بکارم بالای قبرش. عید به عید سبزه سنبل بذارم سر خاک‌ش، بلکم دل‌م واشه.

نگفتماااااا ... التماس کردم.

گفت نه.

پولم دادم تازه. گذاشتم سر ِ میزش. گفتم بیا، از شیر ِ مادر حلال‌تر. بردار، نوش جون‌ت، فقط جنازه‌شو پس بده.

گفت نه.

بعد حالا، بعد ِ این همه وقت، پیغام فرستادن بیا جنازه‌شو ببر هر جا خواستی چال کن.

حالا دیگه؟ جنازه مونده دیگه؟ بعد ِ این‌همه وقت؟

الان - این‌جاش را با بغض می‌گوید - الان استخون سگ بندازن جلوم بگن این استخوونای جیگرگوشه‌ته، می‌تونم بگم نه؟ »

بعد اشک‌اش می‌سُرد روی گونه‌ی چپ‌اش. همیشه اول اشک از چشم ِ چپ‌اش جاری می‌شود. با گوشه‌ی چارقدش، اشک ِ پایین آمده را پاک می‌کند و ادامه می‌دهد :

« اصن از کجا معلوم که استخونای خودش باشه؟ بلکم یه آدم دیگه باشه. سخته براشون که الکی بگن این بچه‌ته؟ دین و ایمون دارن اینا؟ خدا پیغمبر سرشون می‌شه؟ »

بعد انگشت‌های خمیده‌اش را می‌مالد به هم. پوست زبر ِ دست‌اش یک جور صدای خراشیدگی ِ ناجور می‌دهد. انگار که لایه‌لایه از پوست‌اش کنده می‌شود. لب‌اش را به دندان می‌گزد و بعد می‌گوید :

« از یه ور می‌گم دوروغ می‌گن، می‌خوان پول الکی بگیرن ازم . آخه گفتن باید پول ِ تیرشو بدم تا جنازه‌شو بهم بدن. از یه وَرَم - چشم‌هاش می‌چسبد به گل‌های قالی - از یه ورم می‌گم نکنه خودش باشه.»

بعد دست‌ ِ آدم را می‌گیرد توی دست‌اش ، گردن‌ش را می‌کشد به سمت جلو، چشم‌هاش را ریز می‌کند و از پشت ِ پرده‌ی تار ِ آب مروارید ، زل می‌زند توی چشم‌های آدم و می‌گوید :

« ها؟ چی‌ کنم؟ چی کنم طوبا خانوم؟ چی کنم؟ تو باسوادی، قرآن بلدی، با فهم و کمالاتی، بابات ملا بوده، تو بگو چی کنم. من دیگه عقل‌م قد نمی‌ده ... »

این‌جور وقت‌ها، هیچ‌کس دل‌ش نمی‌آید که بگوید طوبا خانوم سال‌هاست که مرده، که ساواک هیچ‌وقت جنازه‌ی پسر را پس نداده. که پول ِ تیر را گرفته‌اند اما جنازه را پس نداده‌اند.

این‌جور وقت‌ها، آدم لال می‌شود.

همین!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 15:51  توسط مارمولک  | 

خداحافظ ، سال خوب 90 .

ممنون بابت تمام ِ لحظات تلخ و شیرینی که برام آفریدی؛ که شیرینی‌هاش جان‌م را سرشار از شادی کرد و تلخی‌هاش قدرتم بخشید.

ممنون بابت دوستان ِ تازه، دوستی‌های نو و ممنون بابت رشته‌های آشنایی که گسسته شد.

ممنون بابت پستی‌ها و بلندی‌هات. بابت سادگی‌ها و سختی‌هات.

ممنون بابت روزهای رفته.

ممنون.

سال ِ خوب ِ 90 ، حلالم کن.

سفر به سلامت.

همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 23:59  توسط مارمولک  | 


آتش نسوزان.

این‌قدر آتش نسوزان.

آتش نزن به این دل ِ صاحب مرده‌ی بی‌قرار.

آتش بیار ِ این معرکه‌ی بی‌مرشد نشو.

بیا ببین. ببین که آتش زده‌ام به مال‌م. بیا ببین. ببین که آتش زده‌ام به تمام  ِ خودم. بیا ببین که چه آتشی به پا کرده‌ای. ببین که آتش زدی به جان‌م.

امشب، تمام ِ من، چهارشنبه‌سوری است؛
چهارشنبه‌سوزی؛
آتش گرفته‌ام.

حواس‌ت هست؟
آتش‌پاره‌ی نازنین‌م.

همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 23:14  توسط مارمولک  | 


این منم؛ زن!
جنس ِ دوم. کالای فروختنی. هویت ِ خریدنی. عروسک ِ تزیینی. مادری مهربان و همسری فداکار.

این منم؛ زن!
ترشیده‌ی از خودراضی. ج‍.ن‍.‍ده‌ی عوضی که له‌له می‌زنم برای شوهر و هر لب‌خندم برای بازارگرمی است و قصد دارم که تمام ِ مردهای متاهل ِ عالم را از راه به در کنم و به تمام مردهای مجرد ِ عالم آویزان می‌شوم و باک‍.ره بودن‌م مترادف است با بی‌عرضه‌گی‌ام.

این منم؛ زن!
که اگر "پا بدهم" ، هرجایی‌ام و اگر "پا ندهم" ، خودآزار و دیگر آزار؛ که مشکل روانی دارم و بهتر است خودم را به یک روان‌شناس مجرب نشان بدهم.

این منم؛ زن!
که نام ِ اندام ِ زنانه‌ام، جزء لاینفک ِ فحش‌های رک‍.‍یک ِ مردانه است و تمام ِ مشکلات ِ عالم، دقیقن به لای پای من مربوط می‌شود.
.
.
.
این منم؛ زن!
با چشم‌هایی که بی‌بهانه می‌گرید و لب‌هایی که صادقانه می‌خندد و اندامی که هوس‌ناک و دل‌فریب، بی آغوش و هم‌آغوشی، در خود، تمام می‌شود.

این منم؛ زن!
که تمام ِ روزهای سرخ ِ تقویم را ، برای تمام ِ فرزندانی که نزاییده‌ام ، می‌گریم و کودکان ِ خفته‌ام را ، لخته‌لخته به ابدیت می‌سپارم.

این منم؛ زن!
خسته. تنها. خالی. غم‌گین.

این منم؛ زن!
زخمی!

این‌قدر نمک به زخم ِ من نپاشید.

همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 22:11  توسط مارمولک  | 


یک چیزهای هست، یک رنگ‌هایی مثلن، که نمی‌شود توضیح‌شان بدهی. نمی‌شود تعریف‌شان کنی. هی خودت را به در و دیوار می‌کوبی که بگویی، که یک جوری بگویی که دیگران ِ کنارت بفهمند؛ نمی‌شود ولی.

مثلن هی بگویی یک رنگی است بین ِ سبز و آبی! یک‌جوری که یعنی سبز هست اما توش آبی دارد یا بالعکس! بعد بمانی توی تعریف رنگ ِ آبی و سبزش که مثلن چه‌قدر پررنگ و کم‌رنگ باشد؟ چه‌قدر براق و مات باشد؟ چه‌طور باشد؟

مثلن یک طعم‌هایی هست که نمی‌شود بگویی‌شان. هی دست‌هات را به هم بمالی، هی چشم‌هات بگردد دنبال ِ کلمه‌های آشنا، هی بخواهی طعم‌اش را بگویی، هی بگویی شبیه ِ طعم ِ پنیر ولی ته‌اش، ته ِ طعم‌اش، شبیه ِ کیک‌های خانگی سارا خانم. بعد پشیمان بشوی، چنگ بزنی به یک چیز دیگر، به یک طعم دیگر مثلن.

نمی‌شود. هزاری هم که توضیح بدهی و قصه ببافی، باز دل‌ت راضی نمی‌شود. همه‌ش خیال می‌کنی آدم ِ مقابل‌ت را نتوانستی توجیه کنی. نتوانستی حالی‌اش کنی که منظورت چی بوده. هنوز خیال می‌کنی حرف‌ات را درست نگفته‌ای.

مثلن یک دردهایی هست، که شبیه هیچ دردی نیست. شبیه هیچ چی. نمی‌شود گفت‌اش. نمی‌شود گفت چه‌جوری است. یک دردهایی هست که پخش می‌شود توی تمام ِ خودت؛ یک‌جوری که منبع درد را گم می‌کنی. گم می‌کنی که درد از کجات شروع شده. گم می‌کنی که دلیل‌اش چی بوده. گم می‌کنی که چند وقت است که این‌طور شدی. گم می‌کنی که قبل‌اش چه‌طوری بوده، چه طوری بوده‌ای.

یک دردهایی هست، که نمی‌شود توضیح‌اش داد. مثل ِ وقتی که آرنج‌ت را محکم کوبیده باشی به جایی. یخ می‌زنی. مور مورت می‌شود. فک‌ات قفل می‌شود. تحلیل می‌روی. بی‌حس می‌شوی. همه‌ی وجودت بی‌حس می‌شود. چشم‌هات سیاهی می‌رود. دهان‌ت - طعم دهان‌ت - تلخ می‌شود. حال‌ت بد می‌شود. بد می‌شوی ... اما نمی‌توانی بگویی دردش شبیه چی است!

من، آرنج ِ روح‌م ، خورده به جایی.

همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 9:36  توسط مارمولک  | 


یکم:
به نظرم هنوز شهامت نوشتن یک حرف‌هایی را ندارم. حتا هنوز شهامت ِ گفتن‌شان را هم ندارم. حالا شاید شهامت کلمه‌ی خیلی مناسبی نباشد، چون من ذاتن آدم ترسویی نیستم. بیش‌تر شاید این‌طور باشد که هنوز آن‌قدر بد نشده‌ام که یک حرف‌هایی را تف کنم توی صورت ِ مردم، اما معنی‌اش این نیست که نمی‌توانم.


دوم:
من صاحب ِ یک جفت کلیه‌ی کاملن سالم و یک مثانه‌ی کاملن طبیعی هستم که دقیقن بعد از نوشیدن مقدار مشخصی مایعات، عملیات ِ مناسب را انجام داده و بی‌وقفه و یک‌نفس آلارم می‌دهند و امان‌م را می‌بُرند تا بروم و واکنش مناسب را بروز بدهم. اصلن هم کاری به این ندارند که من در حال ِ رانندگی هستم، یا سر ِ جلسه‌ی امتحان، یا وسط ِ یک جلسه‌ی کاری مهم با حضرات ِ از ما بهتران یا حتا مثلن توی خواب ناز!

من خواستم بدین وسیله از جفت کلیه‌ها و مثانه‌ام که توی این دوره و زمانه‌ی ناجور - که خیلی‌ها از زیر بار مسئولیت‌هاشان، شانه خالی می‌کنند- این‌طور وظیفه‌شناسانه نقش‌شان را ایفا می‌نمایند، رسمن تشکر کنم. متشکرم!

امااااا ... این تخلیه موقتی خواهد بود، چون به محض ِ این‌که میزان نوشیدنی به حجم مشخصی برسد، دوباره آلارم‌ها شروع می‌شوند. هزار سال ِ دیگر هم - با فرض این‌که من هزار سال عمر کنم - همین فرآیند ِ " پُر - آلارم - خالی " مرتبن تکرار خواهد شد ... مگر این‌که هیچ مایعی وارد بدن ِ من نشود که این با ذات ِ زندگی تناقض خواهد شد.


سوم:
مثانه‌ی کسی نباشید!


چهارم:
بلد شدی؟


پنجم:
همین!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 3:38  توسط مارمولک  | 

از دور ، صدایی شبیه آواز می‌آید ...

برف است ، سپید ، خیلی سپید . من - کودکانه و شاد - انگار جایی وسط ِ لازمان و لامکان هستم . به سپیدی ِ برف فکر می‌کنم و حجم ِ پاکی ِ فرشته‌گونه‌اش . محو ِ آواز و سپیدی شده‌ام .

صدای آواز ، نزدیک‌تر می‌شود . حالا شبیه ِ ناله‌ای عجیب است . شبیه ِ زخمی که سر باز کرده باشد . سایه‌ای خزنده ، به آواز چسبیده است .

تا چشم کار می‌کند برف است ، سپید ، خیلی سپید . یک‌جوری که سپیدی‌اش ، چشم‌هام را می‌زند. یک‌جوری که ناچار می‌شوم چشم‌هام را تنگ کنم .

سایه‌ی خزنده - زوزه‌کشان - هیبت ِ تهدیدکننده‌اش را به سپیدی ِ ذهن‌م تحمیل می‌کند .

با هر قدم ، پاهام تا زانو توی برف فرو می‌رود . این حجم ِ برف ، حرکت‌م را کند می‌کند . به حجم ِ آوارگونه‌ی برف فکر می‌کنم . گاهی سکندری می‌خورم ، پاهام عین ِ دو ستون ِ سنگی در برف فرورفته‌اند ، از نیم تنه سقوط می‌کنم و با دست ، روی برف‌ها فرود می‌آیم . دست‌هام در سرمای ِ منجمد کننده‌ی برف فرو می‌رود و تا مغز ِ استخوان‌م ، تا جایی حوالی ِ روح‌م ، یخ می‌زند . به هزار مصیبت ، خودم را از روی برف بلند می‌کنم و دوباره از نو ... برف ... زانو ... سقوط ... سرما ...

حالا ، به وضوح ، گرگ ِ سیاه ِ بزرگی را می‌بینم که به من نزدیک می‌شود . برف - حجم ِ زیاد ِ برف - حرکت‌م را کند کرده است . ترسیده‌ام . به چشم‌هاش نگاه نمی‌کنم که ترسم را بلد نشود . بلد است اما . ترس ِ من را بلد است . می‌داند که از هیبت ِ بزرگ ِ ترس‌ناک‌اش ، فرار می‌کنم . نزدیک‌تر می‌شود . یک‌جوری که هُرم داغ ِ نفس‌های متعفن‌اش را ، روی گردن‌م حس می‌کنم . درست یک‌جایی پشت ِ گردن‌م . نفس‌اش بوی ِ تند و زننده‌ی هوس می‌دهد ، بوی بی‌عقلی در لازمکان و لامکان . 

بی‌هوا برمی‌گردم و چنگ می‌زنم توی صورت ِ سیاه‌اش . زوزه می‌کشد ؛ شبیه ِ گرگی که چنگ زده‌باشی توی صورت‌اش .

زوزه‌کشان دور می‌شود ...

صدای قلب‌م را از جایی حوالی ِ گلوم می‌شنوم . نفس‌هام ، نامنظم و سخت است . پاهام می‌لرزند ... و دست‌هام ... و تمام ِ بودن‌م . ترسیده‌ام . من ترسیده‌ام .

سعی می‌کنم که قدم‌هام را تندتر کنم اما نمی‌شود . این تلاش ِ ناگزیر ، زمین خوردن‌هام را بیش‌تر می‌کند . پشت ِ سرم را نگاه نمی‌کنم . می‌ترسم که هیولا ، دوباره خودش را رسانده باشد پشت ِ گردن‌م . دست‌هام را به دو سمت ِ خودم باز می‌کنم تا تعادل‌م را حفظ کنم ، چنگ می‌زنم توی ِ خالی ِ هوا به امید ِ دستی ، دست‌گیره‌ای ، کسی ، چیزی که دست‌م را بگیرد ... که نگذارد بیافتم .

دوباره از پشت ِ سرم ، صدای زوزه می‌آید . در چشم بر هم زدنی دوره‌ام می‌کنند ؛

قبیله‌ی گرگ‌ها .

همین!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 18:22  توسط مارمولک  | 

دل‌م می‌خواهد عاشقانه بنویسم ، برای آدمی که نیست ، آدمی که هرگز نبوده ، آدمی که عاشقانه نبوده . دل‌م می‌خواهد بی‌که آدمی باشد ، بی‌که وابسته باشم به آدمی که نیست ، امروز ، همین حالا ، عاشقانه بنویسم .

دل‌م می‌خواهد از لحظه‌هایی بگویم که نبوده‌اند ، که نیستند . از طلوع ِ روشن ِ خورشید بگویم ، پابرهنه روی ‎شن‌های خنک و خیس ِ ساحل . از باران بگویم ، زیر ِ بی‌چتری ِ دونفره . از کوچه‌های تنگ ِ فرورفته در خلاء بگویم ، با صدای نفس‌نفس‌نفس زدن‌های از سر ِ دلهره‌ای سرخ .

دل‌م می‌خواهد امروز ، همین حالا ، عاشقانه بنویسم ؛ بی‌دلیل .

دل‌م می‌خواهد شعر بگویم حتا . آواز بخوانم مثلن . برقصم شاید . دل‌م می‌خواهد این لحظه ، درست همین لحظه ، تمام نشود. دل‌م می‌خواهد تمام نشوم ، گم نشوم ، خاموش نشوم بعد از غروب ِ این لحظه که - بی‌دلیل - دل‌م می‌خواهد که عاشقانه بنویسم .

دل‌م می‌خواهد از آدمی که نیست ، برای آدمی که نیست ، دل‌م می‌خواهد از این لحظه ، فقط همین لحظه بنویسم .

همین!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 11:40  توسط مارمولک  | 

قبلن‌ها مرا هیچ‌جا ، جا نگذاشته بودی؟

مثلن نداشتی آب می‌خوردی ، ماندم توی ِ لیوان؟

یا نداشتی توتون می‌خریدی ، روی میز فروشنده گم شدم؟

از : عباس معروفی


پ.ن 1 : چه‌قدر این "نداشتی"ها را دوست دارم .

پ.ن 2 : قبلن‌ها مرا هیچ‌جا ، جا نگذاشته بودی؟

پ.ن 3 : همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 15:6  توسط مارمولک  |